شب سردی بود، مسافربر که دید دیگر مسافری در خیابان نیست تصمیم گرفت به خانه برگردد؛ اما ناگهان فریاد تاکسی تاکسی یک نفر توجهش را جلب کرد. نگه داشت، از داخل کوچه ای باریک یک نفر با پالتوی مشکی و در حالی که صورتش را با شال پوشانده بود؛ خودش را به خیابان اصلی رساند. در خودرو را باز کرد و روی صندلی جلو نشست. راننده پرسید: «کجا تشریف می برین؟» مرد پالتویی مرموزانه جواب داد: «برو تا بهت به گم.» کمی جلوتر زوج جوانی برای خودرو دست تکان دادند. راننده نگه داشت. زوج جوان گفتند چند خیابان بالاتر پیاده می‌شوند. راننده از مرد پالتویی پرسید: «مسیرشون با شما جور در میاد؟» مرد پالتویی گفت: «هیچی نگو، نباید درباره من چیزی بدونن!»
راننده گفت: «برای چی نباید درباره شما چیزی بدونن؟» مرد پالتویی گفت: «برو، خودت تا چند لحظه دیگه همه چی رو می‌فهمی!» زنی که روی صندلی عقب نشسته بود به شوهرش گفت: «آقای راننده با شمان!» شوهرش به راننده گفت: «با من بودین؟» راننده جواب داد: «با این آقایی بودم که جلو نشستن.!» 
زن جیغ بلندی کشید و مرد پرسید: «کدوم آقا؟ صندلی جلو که خالیه!» مرد پالتویی به راننده گفت: «گفتم همه چی رو می‌فهمی، اونا که منو نمی بینن! حتما باید پاهامو نشونت بدم؟» راننده زد روی ترمز و سریع پیاده شد. مرد پالتویی پرید پشت فرمان و راه افتاد؛ زن به شوهرش گفت: «نزدیک بود بنده خدا سکته کنه، دنبال یک روش دیگه برای دزدی باشیم بهتر نیست؟»