امروز ، سر خاکت من تو را بعد از 9 ماه و 7 روز ،دوباره دیدم .
همان وقتی که داشتند لحد را روی صورتت می گذاشتند بالای سرت بودم ایستاده نه، نشسته نه، دست و پا می زدم زیر دست و پای مردم و خودم را با چنگ و دندان می رساندم بالای سرت . عاقبت صورتت را دیدم آن ریش بلند درویشی را هم که حتما 9 ماه و 7 روز است گذاشتهای ،دیدم .رنگ پریده بود مثل من گونه های من هم از 9 ماه و 7 روز پیش به این طرف دیگر گل نینداخته ،حالا یک صورت کشیده مهتابی دارم که چشم هایش را عمه فخری قسم خورده یکروز در می آورد


همان وقتی که آمده بودم خانه تان رویت خلعتی کشیده بودند و دورت پر از لاله های سبز بود، بوی مریم می دادی اما پنجره ها را باز گذاشته بودند. رفتم ، رفته بودم ، چه می گویم آمده بودم قبل رفتنت ببینمت مادرت گفت : «چشم هایم را در می آورد.» زیر پلکم هنوز – زخمی است ناخن می کشید بی محابا به صورتم چنگ می زد. پلکم لبهایم اما نه به چشم هایم دلش نمیرفت که دل تو را زخم بزند می دانم او هم می داند آبی چشم های غرقت  کرد عاقبت. نگفتم دست و پا بزن بر و بگیر دستی را که دراز شد به سویت ، نگرفتی ، نگرفتی تامن گرفتم عاقبت دستی را که دراز شده بود به سویم نامحرم نبود محرم شدید . فکرکردم ریشت را می زنی ، کراوات می بندی ، آن کت و شلوار طوسی تیره ات را می پوشی می آیی می ایستی کنار درتالار و مهمان هایم را تعارف می کنی فکر می کردم عادت می کنی عادی می شوی برایت مثل دیگران همه همین را می گفتم از مادر خودم گرفته تا عمه فخری . آخرین باری که آ‌مده بود خانه مان می گفت : « چشمم کف پات شوهر کن ،‌بچه ام داره مثل شمع آب می شه»
و آب می شدم من مثل شمع قطره قطره .. خبر نداشتم چه می کنی ازهمان 9 ماه و 7 روز پیش که برگه آزمایش را گرفتیم . دکتر آخری ، اخرین امیدمان بود وقتی گفت : « ازدواج فامیلی کنین یه نسلو معلول می کنین . »
رفتی و گفتی قسمت نبود قسمت هم شویم . دیگر ندیدمت اوایل خبرمی آوردند . با کسی حرف نمی زنی صبح می روی و شب بر می گردی بعدها گفتند اصلا سر کار نمی روی ریش بلندی گذاشته ای ، صبح تا شب توی خانه می مانی  مشق خط می کنی بعدتر ها گفتند در اتاقت را به روی همه بسته ای پرسیدم غذا می خوری گفتند روزه داری 9 ماه و 7 روز بود که روزه داشتی .می گفتند عادت می کند، درست می شود بهتر از تو را ندیده ،اما درست نشدی عادت نکردی بهتر از من را هم نشانت دادند آخر سر خبرم کردند به حسابم آ‌وردند . گفتند دکترا گفتند تو شوهر کنی حرف می زند . داد می زند، قرار می گیرد . افتادم به دست و پایشان التماسشان کردم که ببینمت که ببینم گفتند نه نخواسته ، التماسشان کردم که تو را زن بدهند. شاید که من حرف بزنم، داد بزنم ، قرار بگیرم. گفتند نه، دکترها گفتند تو اول تو وگرنه ....
گفتند داری با خیال من زندگی می کنی گفتند حتما توی خیالاتت من را به زنی گرفته ای که اینقدر آرامی می شنوند صبح و شب با کسی حرف می زنی با منی لابد.
گفتند 9 ماه و 7 روز است با توست دیگری را نمی پذیرد باید بروی از خانه دلش جای خالیت را ،عروسیت را باید به چشم ببیند اگر نروی همین  امروز یا فردا دیگر  تمام می شود تو تمام می شوی . با خیالی که توی این 9 ماه و 7 روز برایش زاییده ای یک عمر زندگی می کند . شوهر کن کارت دعوتش را بفرست برایش شوهر کردم زودتر از آنچه می گفتند .کارت دعوتم یک برگه کدر زرد بود که رویش پاییون قهوه ای داشت می خواستم سیاه باشد نمی شد . لباس عروسم را همانطور سفارش دادم که با هم خیال کرده بودیم ، پرچین، پر از پولک، ملیله ، پرتور و طبقه طبقه ،دختران خیاط .
خندیدد و گفتند از مد افتاده گفتم نه هنوز مد نشده
لباسم را به عکست نشان دادم کلی برایش گفتم که تور سرم گلهای سفید دارد و دنباله لباسم آنقدر بلند است که باید دختر بچه های فامیل دنبالمان همه جا بیایند خندیدی توی عکس . گل دستم را مریم سفارش دادم تاج سرم مریم ماشین عروسمان را با مریم تزیین کردیم ، چهار حلقه ظریف مریم روی دسته های ماشین سیاه سیاه.
یادت که هست دلت می خواست توی برف عروسی بگیریم من بشوم ملکه برفی حالا عروسیم افتاده به زمستان ببین  خدا چقدر با دل ما راه می یاد. کارت را مادرم برایت آورد گفت صدایت کرده ، چند بار به در  اتاقت زد. جواب ندادی کارت را از لای در انداخته بودند توی اتاقت ، افطارت را که عمه با زجر و التماس آورد. گفته بودی مبارکش باشه پرسیده بود می آیی گفته بودی حتما . بی سحری روزه می گرفتی عمه فخری می گفت فقط صدای وضو گرفتن هدایت را می شنود. وقتی آب می زدی به آن ریشای بلند چکه چکه می چکید روی کاشیها و صدایش را پرنده ها هم می شنیدند من هم می شنیدم . صبح ها با صدای چک چک آب از خواب می پریدم تمام خانه را می گشتم تمام شیرها را سفت می کردم چک چک ... تمام نمی شد تا اذان می گفتند بعد سکوت می شد می خوابیدم مادر فکر می کرد وسواسی شدم دکترها می گفتند فشارعصبی است.
قرص می دادند که بخورم و بخوابم و صدای آب توی سرم نپیچید اما باز نیمه شبها بیدار می شدم درست وقتی که تو آب می زدی به صورتت و قطره های آب چکه چکه ازروی آن ریشهای بلند می چکید روی کاشیها بیدار می شدم قطره های آب بیدارم می کردند.
دیروز ظهر هم بیداری کردم ، خوابیده بودم روی تخت تمام سقف اتاقم را با تور و حریر صورتی تزئین کرده بودند مادر معتقد بود عقد باید توی خانه باشد دور از چشم اغیار سفره عقد را هم نصفه نیمه انداخته بودند. با آن آینه و شمعدان بزرگ مسخره که نصف تور و حریرها را دوباره به رحم می کشید . حس کردم چیزی گلویم را فشار می دهد. فشار می داد گلویت را طناب ، نفسم در نمی آید. نفست در نمی آمد هوا توی ریه هایم گیر کرده بود می خواستم داد بزنم، داد نمی زدی دستم را می کشیدم روی گلویم می خواستم برش دارم ،نمی توانستم طناب را محکم بسته بودی مرد. تقلا می کردم دست و پا می زدم با پای زدی زیر پایه صندلی ...
آنقدر ناخن روی گلویم کشیدم که خیسی خون تا سینه ام رسید مادر بی محابا توی صورتم سیلی می زد بیدار که شدم تو خوابیدی صورتم کبود شده بود قرار نداشتم راه گفتم دلم شور می زند خواب مرگ دیده ام تاشب که خبرت را آوردند چادر راکشیدم روی سرم گلویم پر از زخم بود با صورتی کبود رسیدم در خانه تان را هم نمی داد پدرت. با فحش و لگد از در بیرون ام کردند داد می زدم شیشه ها می شکست نمی دانم چه طوری رسیدم بالای سرت خوابیده بودی وسط اتاق یک خلعتی سبز کشیده بودند رویت عمه فخری همانجا قسم خورد...
دورت پر از زن و مرد بود نشسته بودند قرآن می خواندند و لعنتم می کردند رویم نشد رویت راکنار بزنم برای همین آمدم سر خاک گفتند قبرت 2 طبقه است مادرت می خواهد کنارت باشد . اولین نفری بود که جسدت را پیداکرده ، حلق آویز از سقف اتاق از مرگت خیلی نگذشته بود 6 ساعت یا کمتر اگر زودتر پیدایت می کردند شاید ...
برای همین می خواهد زودتر از همه بمیرد اما همه می دانند اولین نفری که بمیرد اینجا خاکش می کنند چه مادرت باشد، پدرت یا حتی زنت، اولین نفری که بمیرد. امشب توی این اتاق پر از تور و حریر نشسته ام پیرهن ام را صبح خیاط فرستاده خانه مان. مادرم چشم دیدنش را نداشت می خواست جرش بدهد نگذاشتم بزور آوردمش اینجا حالا دارم می پوشمش یک پیرهن پرچین طبقه طبقه است :البته توی تنم خیلی راحت نیست  این همه فنر و ژیپون عذابم می دهد اما لبخند می زنم . موهایم را جمع نمی کنم می ریزم دورم آشفته همانطور که تو بودی پریشان تور را هم که بگذارم روی سرم تمام می شود. می شوم یک عروس تمام عیار باید کفشهای سفید پاشنه دارم را بپوشم وآرام آرام مثلا بیایم سمت تو . سه دور دور اتاق دور عکست می گردم حالا دارم توی سالن به سمت تو می آیم بعد آرام می نشینم کنارت روی مبلی که مادر گذاشته است و رویش را پارچه سفید  کشیده . با حاشیه منجوق دوزی حیف این همه سفیدی یادت هست وقتی خطی نوشتی من مجذوب صدای قلمت بودم می گفتی صدای مرموزی است مثل صدای پای خون توی رگها و بعد قلمت را می تراشیدی با آن قلم تراش زنجانی دسته چوبی . قط می زدی روی نوک ظریف قلم من هم قط می زنم روی رگهای آبی ظریفی که روی بازوی سفیدم بالا رفته .