داستان زیبای ، رفافت یعنی این...

دوست دیرینه اش در وسط میدان جنگ افتاده ، می توانست بیزاری و نفرتی که از جنگ تمام وجودش را فرا گرفته ، حس کند.سنگر آنها توسط نیروهای بی وقفه دشمن محاصره شده بود.



سرباز به ستوان گفت که آیا امکان دارد بتواند برود و خودش را به منطقه مابین سنگرهای خود دشمن برساند و دوستش را که آنجا افتاده بود بیاورد؟ ستوان جواب داد: می توانی بروی اما من فکر نمی کنم که ارزشش را داشته باشد، دوست تو احتمالا مرده و تو فقط زندگی خودت را به خطر می اندازی.



حرف های ستوان را شنید ، اما سرباز تصمیم گرفت برود به طرز معجزه آسایی خودش را به دوستش رساند، او را روی شانه های خود گذاشت و به سنگر خودشان برگرداند ترکش هایی هم به چند جای بدنش اصابت کرد.



وقتی که دو مرد با هم بر روی زمین سنگر افتادند، فرمانده سرباز زخمی را نگاه کرد و گفت: من گفته بودم ارزشش را ندارد، دوست تو مرده و روح و جسم تو مجروح و زخمی است.



سرباز گفت: ولی ارزشش را داشت ، ستوان پرسید منظورت چیست؟ او که مرده، سرباز پاسخ داد: بله قربان! اما این کار ارزشش را داشت ، زیرا وقتی من به او رسیدم او هنوز زنده بود و به من گفت: می دانستم که می آیی....



می دانی ؟! همیشه نتیجه مهم نیست . کاری که تو از سر عشق وظیفه انجام می دهی مهم است. مهم آن کسی است یا آن چیزی است که تو باید به خاطرش کاری انجام دهی. پیروزی یعنی همین.

/ 114 نظر / 47 بازدید
نمایش نظرات قبلی
*** SaRa ***

امروز به انهایی می اندیشم که روی شانه هایم گریه کردند و نوبت من که شد دیگر نبودند...

فاطمه

من فکر میکردم آدام لامبرته [سوال]

*** SaRa ***

هووووووووووووررررررررررررررررررررااااااااااااااااااااااااااااااا ... [نیشخند][نیشخند][نیشخند] اورین اورین [بغل][بغل][تایید][مغرور]

هادی

خیلی خوبه فقط اگه مندرجات یک وبلاگ خوب کمک کنی دمت گرم نظرسنجی یادت مره.

هادی

خیلی خوبه فقط اگه مندرجات یک وبلاگ خوب کمک کنی دمت گرم نظرسنجی یادت مره. لینکم کن خبرم کن

raha

[دست][دست][دست][دست][دست] خیلی زیبا بود

گودزیلا

بسیار متن جالبی بود [شیطان][عینک][گاوچران][شکست][خنده]

سارا

بهشت فاصله ی پلک بالا و پایین من است وقتی که به “تو” نگاه میکنم[بغل]

[تایید]